پرنیا جونپرنیا جون، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 18 روز سن داره
نیمانیما، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه و 17 روز سن داره

♡♡پرنیا ملکه ی شهر عشق♡♡

6ماهگی عسل خانم و شروع غذای کمکی...

هووووووووووووووووررررررررررررررررا پرنیای من 6ماهه شد سلام پرنیا جونم   ماهگیت مبارک عسلکم امروز روز قشنگیه چون ٦ ماه دیگه یک سالت می شه. ٦ماه پیش یه همچین روزی بود که برای اولین بار توآغوشم بودی. بوت می کردم و می دونستم همه ی دنیای کوچیکت من هستم وحالا می بینم که تو با تموم کوچیکیت همه ی دنیای من هستی بالاخره این روزهای دوست داشتنی رسیدوتو می تونی غذا خوردن رو شروع کنی نمی دونی چقدر ای لحظات رو دوست دارم دیروز کل آشپز خونه رو بهم ریختم تا برات یه فرنی برنج درست کنم وقتی برا اولین بار بهت غذا دادم قیافه ات دوستداشتنی ودیدنی بود به نظر می اومد طعمش رو دوست نداری ...
3 آبان 1391

پرنیا این دفعه با هندونه ...

 امروز جمعه 20مرداد1391قرار شد پرنیا کوچولو رو داخل هندونه بذاریم که بابایی با کلی تلاش با زبون روزه هندونه رو خالی کرد اول که گذاشتیمت داخل هندونه ترسیدی و شروع کردی گریه کنی اما بعدش آروم شدی و من وبابایی با آتلیه ای که درست کردیم چند تا عکس ازت گرفتیم که بد نشد اما به دلم نچسبید آخه تو اصلا به دوربین نگاه نمی کردی و همه ی حواست به هندونه بود. فردا صبحش رفتیم خونه ی مامان جون و بازم یه چندتا عکس ازت گرفتم بازم به دلم ننشست ..چند روز پیش دای جان محسن برات یه هندونه ی بزرگ گرفت الان هم گذاشتم داخل یخچال اگه حالشو پیدا کردم می ذارمت داخلش و ازت عکس می گیرم ... نمی دونم چرا ایندفعه یکم عکسهات تار شدن . حالا با هم دیگه عکسا...
3 آبان 1391

جوجوی مامان سرما خورده...

سلام نفس مامان الهی مامان فدات بشه دو ،سه روزه حسابی سرما خوردی و اینقدر مظلوم شدی که نگوالهی بمیرم برا صبوریت وخوش اخلاقیت.تو این مدت این اولین باری بود که سرما خوردی گلم آخه منو بابایی خیلی مراقبت بودیم که مریض نشی ولی... عروسکم سرفه و آب ریزش و تب و همه باهم دست تو دست همدیگه دادند و عزیز منو حساببب بیحال کردن ، الهی دورت بگردم جیگر من دیگه برا مامانی و بابایی بلبل زبو نی نمی کنی و همینطور ناله می کنی دیگه تند تند چهار پا نمی آی دنبالمون ...دیگه وقتی بابایی از سر کار میاد تند تند نمی ری سراغش یا کوچولو می ری و خسته می شی و می خوابی رو زمین وووووای خیلی ناراحتم دیشب همینطور از خواب بیدار می شدی و گریه می کردی و من تا صبح همینطور ...
3 آبان 1391

جشن دندونی پرنیا کوچولو...

امروز جمعه 1391.7.7 مصادف با تولد امام هشتم امام رضا هستش که من و بابایی برات جشن دندونی گرفتیم خیلی خوش گذشت تزئنات کلاه کیک دندونی آش دندونی واینم پرنیا دندونی با کفش دوزک هاش واین یکی هم باباجونی  پرنیای کنجکاو داره بررسی می کنه کادوی بابایی کادوی مامانی   ...
22 مهر 1391

تو بهترین هدیه ی خدا هستی...

همیشه وقتی می دیدم چطور بچه ها دستهای کوشولوشونو باز می کنند تا خودشونو بندازند تو بغل ماماناشون ته ته دلم یه آهی می کشیدم و می گفتم یعنی یه روزی میشه منم... پرنیای من، وای که چقدر لذت بخشه وقتی سفت بغلت می کنم وتو خودتو برام لوس می کنی و سرتو می ذاری رو شونم و دستات رو میاری تا من غرق بوسشون کنم،عاشقتم عزیزم...انشالله همیشه صحیح وسالم باشی وبهترینها رو برات آرزو می کنم خییییییییییییییلی دوستت دارم عروسکم     خداجون شکرت شکرت ...
22 مهر 1391

چشیدن طعم اولین سوپ...

امروز چهارشنبه 1391.5.11 اولین باری هست که می خوام برا عسلم سوپ درست کنم... داخل سوپت سبزی سوپی، برنج ،هویج،قلم،کدو ریختم با کمی روغن زیتون... ساعت 1 ظهر بود برات پختم تا بعد از ظهر بهت بدم ...طعمش رو دوست داشتی بهتر از حریره می خوردی  ...
20 مهر 1391

تولد بابا مجتبی...

    نماد ماه مهر   بهترین بابای دنیا تولدت مبارک امروز چهارشنبه 1391.7.12قرار شد شب برا بابایی جشن تولد بگیریم خلاصه صبحش رفتیم خونه ی مامان جون که بریم برا بابایی کیک بخریم  بعداز ظهر رفتیم و براش یه کیک خشمل خریدیم و شب رفتیم خونه و بعداز خوردن شام برا بابایی تولد گرفتیم و سوپرایزش کردیم . خیلللی خوش گذشت جای همتون خالی   عکس کیک و کادو اینم بابایی و پرنیا دوستت داریممممممممممممممم {از طرف مامانی و پرنیا} ...
12 مهر 1391

8ماهگی پرنسس پرنیا و دو مروارید زیبا...

قندو عسلم هشت ماهگیت هم تموم شد و وارد ماه نهم شدیم هشت ماهه دلیل نفس کشیدنم شدی مونسم شدی همه کسم شدی وااای عزیزم اگه یه لحظه ازم جدا بشی دلم برات یه ذره می شه خییییییلی دوستت دارم هر روز شیرین تر و با نمک تر می شی و دل من و بابایی رو می بری وای وقتی بابایی از مغازه میاد با تموم سرعتت می ری سراغ بابا و من رو رها می کنی که اون موقعه که من بهت می گم پرنیا من اینجا بوووووووووقموقتی بابایی بغلت می کنه من دستت رو می گیرم دستت رو از دست من می کشی و محکم به بابا می چسبی و پاهات رو می ذاری رو کمربند بابا و می ری بالاخلاصه خیلی دل می بری ، دایی احسان وقتی می بیندت اینقدر باهات بازی می کنه ودایی محسنم وقتی گریه می کن...
11 مهر 1391